تبليغاتX
سکوت سرد زمان

سکوت سرد زمان

شرح این قصه مگر شمع بر ارد به زبان...

یک داستان واقعی

یکی بود یکی نبود

هوا بس ناجوانمردانه سرد بود

شهرما تو خونه هاش گاز نبود

ولی برق بود.

بعضی وقتها یه کوچولو بر ق هم نبود!

سر کوچه ما فرمانداری بود.

جلوش پر از مردم بود.

توی دل اون مردم چه دردها که نبود...

یه مردی بود که میگفت

با بغض می گفت:

گاز ندارم 

خونه ام   سرده و اجاقم خاموش

کارگر روز مزدم

الانم تو این سرما بیکار

پول ندارم که بخاری برقی یا نفتی  بخرم

 پسرم مریضه

دیشب توی لگن زغال ریختم که اتاق گرم بشه

حالمون از دود بهم خورد و مسموم شدیم

کی به داد من میرسه؟

با خودم گفتم این همون مرد بود که

گوید به خود در ساکت پر درد:گذشت امروز فردا را چه باید کرد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:46  توسط ایرانی  | 

با خودم گفتم این چه عکسیه که کنار  وبلاگ گذاشتم؟!

یهو به ذهنم رسید شاید این همون کودکیه که تو شعر قصه شب(مجموعه شعر زمستان)

 اخوان ثالث برام گفت که کنار مادرش خوابیده ـ

همون مادری که نشسته شوهرش بیدار

گوید به خود در ساکت پر درد :

گذشت امروز...

 فردا را چه باید کرد؟

  اشک زلالش بهم میگه باباش فردا چیکار کرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:10  توسط ایرانی  | 

 مولانا!

گفته بودی:رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن  ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

و اکنون

من سر به بالین.

تو تنها...

تو رها...

تو خراب...

همان بهتر که نخفتی شب گرد مبتلا!

که اشفته خوابی دیدم : دیگر ایرانی نمیشناسند تو را!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:56  توسط ایرانی  | 

حیلت را رها کردیم !

که گمان برده بودیم عاشقیم!

اندر دل اتش در نیامده پروانه شدیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:27  توسط ایرانی  | 

دلی دارم!

چه دل؟

محنت سرایی که در وی خوشدلی رانیست جایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:12  توسط ایرانی  | 

 سلام

فعلا" فقط همین...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:47  توسط ایرانی  |